طناز ترین خاطره ام بیا تا ساعتی نوازشت کنم....مرا به آغوش گیر و سخن مگو!تنها سکوت کن...بگذار گرمای جاریه رگ هایت چون نوری زندگی بخش تن خسته ام به خویش کشد!...و آرام گیرد...سرم را که روی شانه ی خاطرات گذشته می گذارم آرام بخوابم و زیر پلک هایم تو را ببینم که دست هایت را به وسعت عشق گشوده ای...و من با شوق...بال می گشایم...تا رسیدن به مرز دستان عاشقت پرواز می کنم...پرواز...
بگذار تنها برق نگاه پر از شوقت را میان نگاهم تا ابدیتی جاری نگاه دارم!نگاه پر از شوقی که تن سردم را چون پاره هیزمی جدا از آتش افتاده در مسیر باد می سوزاند و شعله ورش می کرد!...نگاهی آن چنان عاشق که برق نگاهش به خاطر تمام عابران آشنا و غریب تا ابد نقش بسته!...آن چنان پر شور...آن چنان گرم...که حتی ز پشت قاب خاک گرفته ی روزهای رفته همچنان سوزان به من خیره شده...همان طور پر از شوق...
بگذار دست هایم که در افق به دستانت گره می خورد آغاز رقصی باشد پایدار...!دست های مهربانت را که به دستان سردم پیوند می زنی طلوع تا غروب...غروب تا طلوع باهم برقصیم و عاشقان نشسته به کنج عزلت اتاق خیره به پنجره ی دلتنگی را به رقص درآوریم...!می خواهم ستاره ها آن قدر چشمک بزنند تا چشم هایشان خسته شود...و بخوابند!مثل من ...میان نگاه عاشقت که به آغوشم کشیده...
بگذار شیرین باشم!شیرین...!من آماده ام!...اسبت را زین نکن!من نه اسب می خواهم و نه هیچ!...تنها نگاه پر از شوقت را و گام هایی عاشق که همگام با من بیاییند و خسته که می شوند توی چشم هایم خستگی شان را دربیاورند!...می خواهم فرهاد باشی برای شیرین ترین قصه ی من...!و خاطرات رفته را که تلخ به کام می آیند لیلا کنم برای جنون چشمان همیشه عاشقت.. بگذار لباس کهنه ی دلتنگی را از تن در آوریم...هیچ قلب مهربانی سزاوار پوشیدن این لباس کهنه نیست...می خواهم لباس ها را دریده ببینم...
بگذار خورشید را رها کنم و با تو به مهمانی ستاره ها و شب تاب ها بیایم!مهتاب نگاهت میان خورشید روزگارم دیده نشد...با تو به شب می آیم که جاویدان باشی!...و من گندمی میان گندمزارهای آفتاب خورده...آفتابگردانی که با تو به شب می آید تا مهشید باشد برای شب دلتنگی هایت...!برای نگاه مهتابگونه ات بر پیکر خسته ام...
بگذار دنیا و آدم هایش هرچه هستند باشند...برای خودشانند!بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید...بگذار تو را به دور دست های آسمان بفرستند و مرا به قعر زمین!...مگر خیال آسمانی مان را هم می توانند تبعید کنند؟مگر عشق هم تبعید شدنیست؟...مگر از نور تا نور راهیست؟هرچند ظلمتی به قدمت هزار سال میانشان نشسته باشد...
پ ن:من عاشقانه سنگ رویاهامو میون سینه ی جعبه ی موسیقی نگه می دارم!تا همیشه!
پ ن:می خواهم تنها با زیبایی ها زندگی کنم...دیگر زشتی ها در خاطراتم جایی ندارند!
"نیلوفر قصه ها"
نیلوفر غریب و دلتنگ برکه های خفته و بیدار...با کدامین نفس صبح آشتی داده شدی؟و با کدامین غروبه ناگاه و یکباره گلبرگ هایت دانه دانه بر تن خیس و عریان آب ریخت و تو ماندی و تنها یک برگ بزرگ که تنها یادگار گلبرگ های خاطره اش شیرین به روی آب می رقصند!درست رو به روی چشمان قبض شده اش...
آه نیلوفرکم!نیلوفر نازم...چقدر تو را فراموش کرده ام؟!...چقدر باورت نداشته ام!...چقدر دیر یافتمت که چقدر معصومی!...."""که در پس این چهره که هزار رنگ و افسون گر می نماید هیچ کس باور نداشت که تو نه آن چنانی که می اندیشند!..."""
دیر یافتمت عزیزکم...مرا ببخش!بیش از آنکه خشم و کین شان را سزاوار باشی شفقتشان را نیازمندی!آن قدر ساده و مهربان شدی درست مثل روزهای اولت...!چقدر گم کرده بودم تو را!....چقدر ندیده بودمت!...در کدامین پستوی دلم جا گرفته بودی که نایافته بودی؟!که تازه یافتمت!
آن هنگام که محبتت چکه چکه از چشم هایت چکامه وار فرو ریختند و خشم چشیدی به جای هر قطره...!!باز چشم هایت را بستی و سکوت کردی و دم برنیاوردی...!و خشم و کین شان را پایانی نبود...بغضت چقدر عمیق به گلویت نشسته عزیزکم!بگذار این بار تنها من تو را دوست بدارم و تو مرا...!مگر نه آنکه تو در درون منی و حال تازه یافتمت درست مثل روزهای آغاز تولد....!تولد دوباره من...!
پ ن: چرا هنوز ساده لوحانه هنوز سنگ رویاهامو تو جعبه موسیقیم نگه می دارم؟...
پ ن:خوب می دونم که هرگز درک نمی کنی...اما ایمان دارم به همان خدای اسمان ها و زمین و من! قسم که روزی خواهی فهمید!شک نکن!
"نیلوفر غریب قصه ها...!"
غزل غزل ترانه ی زندگی ام جاری می شود و خاطرات درون مردمک چشمانم می چرخند و از گوشه ی چشمان نیمه بازم فرو می افتند به روی ورق های دفتر سفیدم ...و قطره قطره می نویسند واژه های دل گرفته ام را...دستانم دیگر یاری نمی کنند...چشم هایم می نویسند!دست هایم یخ زده اند...خشکیده اند...
نیمه شب سراسیمه عرق سرد روی پیشانی ام نشسته از خواب می پرم...رویایم کابوس شده!کابوس...!تمام جانم یکباره فرو می ریزد روی تختخواب آشفتگی هایم...پنجره باز است...باد می وزد...پرده موهای خیسم را در آغوش می کشد...عرق سرد پیشانی ام لب های خشکیده ام...پیش از خواب کاسه آبی کنار پنجره گذاشته بودم تصویر ماه درونش افتاده بود!دلم درد می کرد!...قسمتم تنها همین بود!نوشیدمش!
قلبم بزرگ شده...ورم کرده!آن قدر هوای فشرده ی غم به زور ریه های زمان به قلب نهیب خورده ام فرو بردم که آن قدر بزرگ شد که دیگر جایی نداشت برای حتی یک تنفس از هوای پر از غم روزهای رفته و مانده ام!...آن قدر سوزن و تیغ درون قلبم فرو رفته...و آن قدر هوای گرفته و فشرده ی غم که هیچ یک دیگری را درمان نمی شود!
تنها برای آنچه که زیباست...برای آنکه زیبا بماند چمدانت را می بندی به رفتن!...چشم هایت درست مثل لب هایت سکوت کرده اند!...چرا چشم هایت دم برنیاوردند فریاد نزدند که چمدانت را بسته ای زیرا اجبار سهم ماست!...می روی چرا که این گونه بایسته بوده!....چشم هایت چرا دم برنیاوردند درست مثل لب های خشکیده ات سکوت کردند!چرا فریاد برنیاوردند:" رفتن تقدیر توست و نه تقصیر تو!! "
پ ن:قصه هایم را گم کرده ام!و خودم را نیز در آنان....
پ ن:من هنوز سنگ رویاهامو توی جعبه موسیقی نگه می دارم!
پ ن:۱پاراگراف از این پست نانوسته مونده!
"نیلوفر قصه ها"
درست همان لحظه که متولد شدم...درست همان لحظه که ماه در سیاهی آسمان تار شب به دنبال راه روشنی می گشت...دستان کوچک و ناتوان کودکی میان تلاطم روزمرگی خفته و درگیر به دنبال چند وجب جا...تنها چند وجب در دل آدم ها می گشت...
به زلالی اشک های روانش ماه گونه اش بوسید و دلش را به چشمک ستاره هایش روشن کرد...آن قدر روشن که تنها سرشته ی احساس باشد و بس...و اگر دلتنگ شد تنها نگاهش به سوی او باشد و بس...!...و دست گرم فرشته ای به نام مادر...!...تنها زمانی که امنیت شیرین ترین کلام زندگی اش بود!
و نیلوفر قصه های به حقیقت ناپیوسته...رویاهای نیمه تمام...خواب های نورسیده و آشفته....قصه های شور و شیرین...دختر تمام برکه های آبی نایافته و نادیده متولد شد...آن هنگام که تصویر ماه درون آب افتاد............
پ ن:ممنون از دوست خوبم که پست قبل رو به جای من ثبت کرد و از خودش حتی نامی نبرد!
پ ن:ممنون از دل های مهربونتون!!
"نیلوفر قصه ها..."