تبليغاتX
نیلوفر
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!

و باز شروع مي شود از نو طلوعي ديگر از صبحي اميد...جواني ام سوار بر اسب پيش مي رود و دفتر خاطراتم ورق مي خورد و اكنون نيلوفر سرزمين آرزوها و خواب ها و خيال هاي نشكفته اولين گام هايش را بر پلكان 19گانه ي فصلي تازه مي گذارد!...

 

هرسال درست روز تولدم حس غربت تموم وجودمو مي گيره!يه حس غريب كه با من آشناست!تازگي ها مي ترسم!از اينكه روياهاي كودكانه ام كه امروز به استانه اي از حقيقت رسيده اند مرا جابگذارند و بروند مثل ثانيه ها!مي ترسم از اين دنياي شلوغ و درهم بزرگ ها!مي ترسم كه احساسم رنگ دنياي بزرگ ترها را بگيرد...

 

باچشم هايي پر از هراس چون كودكي كه در كوچه پس كوچه هاي غريب گمگشته و به دنبال دستي اشناست مي گردم و چشم به راه هاي اشناي پيشين دارم...به روزهايي تلخ تلخ..و شيرين شيرين..ترش و ملس كه هنوز از خيالشان شوري كودكانه در دلم برپاي مي شود!تمامي شان را دوست دارم و دلم برايشان تنگ مي شود اما ناگزيرم به دل سپردن به راهي تازه...و از نو اشك ها و لبخندها مي رقصند از پي هم!

 

من دختر شبم!دختري از تبار دلتنگي ها و بي قراري هاي شبانه!...منم آواي رقص شبانه ي ستارگان و ماهتاب!به رنگ غربتي غريب كه نيمه شب ها بر قلب ها سرباز مي كند!شكوفه ي احساسي كه بر گيسوان عشق مي شكفد و تا صبح نشده در آغوش باد از اين سرزمين گذر مي كند...بگذار دمي بر شانه هايت تكيه كنم...ساعتي در آغوشت بياسايم..عمر را زوالي بيش نيست!مرا بخوان به نام نامي عشق...

 

دست هايم براي اولين بار از نوشتن سر باز مي زنند!حسي درونم جاري مي شود...با هر تنفس در ريه هايم...پر مي شوم و خالي مي شوم از حسي غريب ودلتنگ...و قلبم باز از نو مي تپد براي اسماني كه شايد آبي بماند!...اما اميد آبي بودنش...دل خوش بودن به بي كرانگي اش..بر وجودم آرامش مي بخشد!

 

بيش از پيش احساس بي پناهي بر وجودم مستولي مي كند!آه بي پناهي ام را درياب!پروردگارا...چه موجود آرام وبي پناه وظريفي در پس اين من استوار وبا جسارت ايستاده است!مدت ها بود كه فراموش كرده بودم چقدر حساس و آسيب پذير است!و قلبي نازك تر از بلور شيشه در سينه پنهان داشته است!...خداوند بي پناهان را پناه است و به آرزوهايشان مي رساند...

 

چشم هايم را مي بندم...مي خواهم آرزو كنم!دست هايم را به هم گره مي كنم!و قلبم را در پيشگاه خداوند بر زمين مي گذارم تا تلالو نور الهي را نظاره كنم!...و آرام زمزمه مي كنم پروردگارا ما را درياب و اجابتمان كن!باشد كه از بندگان پاكت باشيم!تنهايم مگذار كه بي تو هيچ نيستم!و آرزوهاي بي پايان اين قلب پرشور را درياب...زيرا كه تو مهربان تريني!



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:27 توسط ..::نیلوفر::..

تازگي ها دلشوره و دلواپسي غريبي دست به گريبان لحظه هام شدن و يه حس ناشناس مثل سايه پاورچين پاورچين خودشو با احساساتم قاتي كرده!خودشو پشت يه نقاب مثل ترس پنون كرده و دست هاشو روي چشمام گذاشته تا نتونم ببنم كه كجا ايستادم و چه چيز انتظارم را مي كشد!...چتري كه باران را از من دريغ دارد يا ابري كه باران را ابدي كند؟!...هرگز نمي دانم!

 جمعه ها دلگير و غريبن حتي اگه خودتو به واژه هاي بي خيالي انس بدي و چشم هاتو رو هرچه كه هست ببندي قلبت خاموش نميشه و دلتنگي و بغض گلوتو محكم مي چسبن و رهايي ناممكن به نظر مي رسد!..و ديروز با تمام زيبايي هايش دلتنگ دلتنگ بود!حس كودك گمشده اي را داشتم كه غريبانه مي گردد به دنبال خورشيد اما حتي شعله شمع هم نصيبش نيست!

 و باز پنجره ي خيالم را باز مي كنم !مي ايستم درست بر لبه ي پنجره!آنجا كه از يكي شدن اسمان و زمين گريزي نيست!چشم هايم را به اوج مي دوزم و دست هايم را به وسعت تمام آسمان مي گشايم!اينجا تنها جاييست كه بال هاي گمشده ام را مي يابم و دوباره اوج مي گيرم تا بي نهايتي كه هيچ چيز را ياراي گرفتنش نيست!آرامشي كه مال من است!اينجا همه چيز مال من است براي بخشش به تمام عابراني كه به پنجره ها دل بسته اند!

 حس پرنده اي را دارم كه راست ايستاده در برابر آسمان...اما نمي داند بال هايش را براي پرواز به كدامين مقصد بگشايد؟!...از شرق تا غرب...شمال تا جنوب همه چيز يك رنگ است!اما سرگردان است!آنچه را كه وجودش تشنه ي پرواز بر فرازش است نمي يابد!و در رورها دريايي مي بيند كه زلال است!اگر بر فرازش بال گشايد انعكاس تصويرش در دل نيلگون دريا تا انتها با او همسفر خواهد بود و خورشيدي كه هر روز آسمان و زمين را پيوند مي دهد!...بال هايش را مي گشايد...تصويري از دور دست ها در چشمانش مي رقصد!...وجود پرنده مسخ يك روياست!

 تا حالا شده وقتي به اوج يك كوه مي رسي به بالاتر نگاه كني نه به زير پاهات؟!...جاي اينكه خودت را به اسمان نزديك تر از نزديك حس كني از زمين دور...به زمين نزديك و از اسمان دور حس كني؟!...تا اوج اسمان آنجا كه دروازه هاي آسمان باز باز است فاصله اي نيست تنها چند قدم آن طرف تر از دروازه هاي قلب!درست رو به روي هم!مثل اينه ها!...از بلنداي يك كوه به بلنداي آسمان نگاه كن!...از اوج به اوج نگاه كن!



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:9 توسط ..::نیلوفر::..