تبليغاتX
نیلوفر
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!

سردرگريبان خويش فرو برده ام نه از شرم و نه از ناتواني خويش!از ناداني و گم گشتگيه خويش در اين برزخ كبود هزار رنگ كه هرچه پيش مي روم هيچ نمي دانم از خوبي ها و بدي ها جز آنچه در پيش نگاهم مي رقصد و به لمحه اي خاكستروار برزمين مي ريزد تا با آغوش باد بياويزد و از اين شهر نيز بگذرد...تنها منم كه چشم در راهش نشسته ام در ابتداي تمام جاده هايي كه به گمگشتگي هايم ختم مي شوند!

 چشم هامو مي بندم و برمي گردم به اوج لحظه هاي برباد رفته ام!آنجا كه قلبم مي پريد براي بال گشودن و پايش بسته بود به زنجيري كه او را در چشم در چشم دريچه ها به دام انداخته بود!محكوم به بي بال و پر بودني ابدي!!گرچه هرگز ابدي نبود!رسم زندگي هرچه بود اين من بودم كه به اجبار بايدها و نبايدها در برابرش سر تسليم فرو آوردم و هرچه بود به اجبار پذيرفتم چون راه دگري نبود و گذشتم از هرچه كه داشتم به اميد آنكه پروردگارم بهترين اش را در ازايش بر من خواهد بخشيد!...

 و اما امروز...خويشتن را ميان باورها و ناباوري هايم گم كرده ام!راه را گم كرده ام و هيچ نمي دانم كه پروردگارم هنوز هم من را همانگونه مي نگرد يا نه؟!نمي دانم چه مي كنم!هرچه هست خوب يا بد پروردگارا بر جهل و ناداني من ببخشاي كه جز تو هيچ پناهي بر من نيست!دوستت دارم براي هرآنچه كه هستي زيرا تنها تو مرا براي آنچه كه هستم دوست مي داري!بي آنكه سخني بگويم از لبهاي ناگشوده ام بازميخواني هرآنچه را كه اعماق قلبم سالهاست مدفون ساخته ام!

 مي دوم!از اين سوي به آن سوي...بي تاب و هراسان!در ميان راه هاي ناآشنا!در جستجوي كسي يا چيزي!اما هيچ نيست جز سكوتي وهم انگيز كه چون خوره تمام وجودم را دربرمي گيرد و پيش مي رود تا وجودم را از نفس هايم محروم سازد!تنفس هايي كه تنها پر از هراسي غريب و سوزشي زننده در انتهاي ريه هايم است و بس!ديگر آن تنفس عميق و شادي بخش كه مرا به وجد مي آورد مرا ترك گفته!...شايد دمي ديگر نوري بتابد و از نو نفس كشيدن در هوايي پاك و ازاد را تجربه كنم!دوباره...از نو...

 دستانم مدت هاست كه ديگر براي رقصاندن واژه ها مشتاق نيست!زيرا هراس دارم از آنچه درپس اين نوشته هاست!آنچه كه خواهد آمد و انچه كه به تصوير كشيده خواهد شد!هراسي كه با دلم غريبه است!چون ناشناسي كه چهره اش را از من پوشانده وقلبم را با قدرتي عجيب در ميان دستانش گرفته و مي فشارد آن قدر كه چون در تاريكيه كوچه پس كوچه هاي شهر گم مي شود قطره قطره هاي خونم را بر زمين مي يابم!



لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 18:55 توسط ..::نیلوفر::..