تبليغاتX
نیلوفر
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!

دستانم امتناع مي كنند از رقصاندن كلماتي كه بر پاره پاره ورق هاي وجودم خط خورده اند!چگونه ممكن است كه تمام اين خستگي ها را پشت نقابي از شادي و رضايت به خاك سپرده باشم؟!وتماميه ذرات وجودم...و دلم بهراسند كه بگويند خسته اند...مبادا در راه مانده اي اميدش را از دست دهد و من مجرم باشم!!فريادهايم را در گلو مي خشكانم مبادا بي همصدايي از صداي من آزردگي اش افزون شود و من مجرم باشم!...رفتن هايم را به اجبار!ماندن مي كنم...مبادا چشم انتظاري به سردي گام هاي رفتنم خاكستر شود و من مجرم باشم!و چه جرم بزرگي كه ديگري را بيازاري!!و من تاب ندارم...حتي اگر خويشتنم را خاكستر كنم!

 

و خستگي...چيزي شبيه پيچك سر سبز و سرمست حياط كه به دور ستون هاي مرمرين ايوان مي پيچد و بالا مي آيد...سرتا سر وجودم را...از ابتدا تا به انتها فرا مي گيرد و در خود مي كشد...و ريشه مي دواند در ميان پوست و گوشت و خون من!!و سر سبزتر مي شود آن هنگام كه از مغز استخوان هايم..و خون جاري در رگ هايم...مي نوشد و چشم مي دوزد در چشم هايم و چون ساحره اي مسخم مي كند به در آغوشش ماندن!!و در آغوش آشفته ي خستگي ها...زير گلبرگ هاي پيچك سبز...گم مي شوم!!...و چگونه توان يافتنم را خواهند داشت؟!!

 

و آن هنگام كه درونت آشوبي از بايدها و نبايدها...بودن ها و نبودن ها...و غوغايي از ترس و سرگشتگي ها برپاست...گويي آن قدر راه پيموده اي كه خسته و بي رمق...ناگزير روي سنگ خورده هاي تيز و داغ كف جاده دراز مي كشي...و آن قدر گرم و خسته و بي رمقي...كه سوختن وجودت را روي اين خورده سنگ هاي بي رحم حس نمي كني...و تن مي سپاري به هرآنچه كه هست!به آنچه كه تا اعماق وجودت را با لذتي هولناك و وصف ناپذير در خود فرو مي خورد...و تو انگار از خستگي به خواب رفته اي!!....

 

يادم مي آيد سال ها پيش ديده بودم كه بعضي در ميانه ي راه پاهايشان را مي گذاشتند و مي رفتند...اوج مي گرفتند به آن بالاها...و پاهايشان اينجا...روي زمين...حسرت به دل...خاطراتشان را مرور مي كردند...!چيزي شبيه يك نور تابناك پر مي گرفت و تنها دو پا بر زمين مانده بود...و راه هنوز هم ادامه داشت...نمي دانم چرا به من كه رسيد تنها نردباني بود تا به آسمان...و من آن قدر دلزده از راه هاي رفته و نرفته بودم كه همانجا نشستم و نردبان بالا رفت...چيزي شبيه همان نور...

 

.......و تازه مي فهمم كه پاي بر اولين پله ي آن نردبان كه بگذاري پاهايت همين جا مي مانند و تو اوج مي گيري!تنها بايد به خستگي هايت نه! بگويي...و نه! كه نگفتي به عقب باز خواهي گشت!آنجا كه هنوز يك گام هم برنداشته بودي!و گم مي شوي ميان اين همه آدم كه از صبح تا شب تنها براي پاهايشان راه مي روند و هرچه مي گذرد بيش تر به زمين مي چسبند!!آن قدر كه جدا شدنشان تنها افسانه اي است در نيش خندهاي تمسخرآميز گاه و بيگاه شان!!و تو مي ماني كه چه بايد كرد؟!



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:37 توسط ..::نیلوفر::..

و شروعي دوباره....طلوعي از نو...ميان اين همه سرگشتگي هاي مجنون!...ميان اين همه التهاب چشم در چشم راز آلود...نمي دانم آيا طلوع است؟!...هزار بار از نو چشم در چشم آينه ها و حادثه ها ...و زمزمه مي كنم...زمزمه اي از نو!...اما چشم هايم ديگر توان ياري ندارند...ديگر نمي دانند به كدامين سوي مي نگرند...به كدامين سوي بايد چشم دوزند...خورشيد را بايد جستجو كرد!...اما آنگاه كه چشم ها ديگر توان و ياراي يافتن خورشيد را ندارند...آنگاه كه نمي دانند خورشيد چيست...يا در كدامين سوي بر پهنه ي اسمان نشسته است....آيا مي توان خورشيد را جستجو كرد؟!

 

كشتي آرزوها را به آب انداخته ام...سكان دار كشتي من روح سرگشته و اشفته و بي قرار من است كه هر لحظه به سويي روي كرده و مسير را تغيير مي دهد...از اين همه سرگشتگي راز آلود وهم آميز خسته ام!...از درك خود وامانده ام...از آنچه كه بايد...جا مانده ام و شايدم پيشي گرفته ام...آن قدر كه نمي دانم در كجاي اين سرزمين بي مقصد و بي پايان كشتي آرزوهايم لنگر گرفته است...نمي دانم در كدامين بندرگاه بايد ايستاد!پس همچنان سرگشته و آشفته ميان امواج دريا پيش مي روم...موج ها بر عرشه ي كشتي ام آوار مي شوند...من پيش مي روم...بي قرار و ملتهب....

 

ترسي غريب در وجودم سر ريز مي شود...ترس از دست رفتن ها و خطا رفتن ها...ترس حسرتي كه شايد سال ها بعد به سراغم خواهد آمد....تنها يك چيز مرا به عقب باز مي گرداند و مي ترساندم از آنچه كه هست يا خواهد آمد...تنها ترس حسرتي نا شناخته و پشيماني اي كه برايم جبران ناشدني باشد...مي ترسم و در سايه ي غريبي آشنا مي خزم...چونان پيچك سبز حياط كه بر ديوارهاي خانه مي رويد و تنها از حسي نامفهوم به خود مي پيچد...

 

آنجا كه عقل و احساس به نزاع برمي خيزند و تو از احساس نمي گذري اما به عقل اقتدا مي كني تنها سردرگم و اشفته مي ماني و ديگر هيچ...پاياپاي احساس ايستاده اي اما گام هايت را رو به سوي عقل برميداري...نه گامي پيش مي روي و نه پس!...ريشه مي دواني همانجا كه ايستاده اي...ميان آشفتگي ها و پريشاني ها...و ريشه كه دواندي پاي رفتنت را جا مي گذاري و...نكند تا ابد در پريشاني ها جا بماني؟....

 

دست ها تنها مي نويسند...انگشت ها تنها مي رقصند براي نواختن اوايي نو...پاها تنها گام برمي دارند...قلب تنها عشق را مي فهمد و نه حتي نفرت!!و تنها مي بخشد و سكوت مي كند به احترام آنچه كه بوده...و آنچه كه هست و يا شايد هرگز نباشد!...عقل تنها تصميم مي گيرد...تنها مي جنگد...هميشه يك كلام!و گاهي گريز مي زند از در احساس...و اين همه را چگونه هماهنگ بايد كرد؟!...وقتي به ستيز باهم برميآيند و برمي آشوبند!....چگونه سركشي شان را رام خواهي كرد؟!...


لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:15 توسط ..::نیلوفر::..

چشمانم را مي بندم و مي انديشم به تمامي لحظه هايي كه گذشت...تلخ يا شيرين از كنارم چون اسبي سپيد تند تاز تر از باد...و من در ميان گرد و غبار برخاسته از قدم هايش گيج گيج خوران پيش مي رفتم!...مست از نم باراني چند كه گاه گداري گرد و خاك ها را بر زمين مي نشاند و مرا هم آغوش حس تازه اي مي كرد!حسي گرم و مواج شيرين وسوزان يا انچنان سرد كه از سرمايش يخ مي بستم و هزار بار از نو آب مي شدم!چون برف هزار ساله اي كه بر اوج قله ها هم آغوش باد و آفتاب هنوز آرميده است!

 

و زندگي همچنان پيش مي رود خواسته و ناخواسته!سازم را كوك مي كنم براي هم آواز شدن!هرچه هست نمي خواهم خارج بنوازم!مي خوام همگام و هم آواز باشم!بگذار هرچه مي خواند بگويند اين منم كه هنوز ايستاده ام!اين منم كه لحظه ها را اندكي ديگر به بازي خواهم گرفت!بگذار دلخوش باشند!بگذار تقدير بيانديشد كه اين دختر سركش را رام كرده است!...بگذار انديشه هاي بيهوده اش را تحقق يافته تصور كند!اين منم كه همچنان ايستاده ام....راست در برابر تندبادها...چشم در چشم آسمان...

 

نمي دانم چه بود اما هرچه بود تقدير هميشه چون جاده اي يك طرفه...بن بست ممنوع!...همچنان بي اراده پيش مي رفت و مرا مي كشيد گرچه از تقلاي خواستن ها قلبم پاره پاره بر زمين مي ريخت!اين جاده هميشه يك طرفه بود...و هرگاه جواز دو طرفه بودن و آزادي گرفت دست تقدير مرا كشيدو كشان كشان برد به زهرخند ساعت ها و نيشخند فاصله ها به نقطه اي كه ديگر جاده اي نباشد براي رفتن ها و نرفتن ها!!گناه من چه بود كه هميشه راه ها آن نبودند كه بايد...و هرگاه راه را مي يافتم تندبادهاي سرنوشت امان نمي دادند كه حتي تصويري از آن به ذهن بسپارم براي دلخوشي هاي شبانه ام!

 

كنار ساحل...زانو مي زنم...دست هايم را بر تن سرد ساحل فرو مي برم...موج ها...آرام آرام...دزدكي دست هايم را نوازش مي كنند و تا چشم باز كنم دور شده اند...به دريا پيوسته اند!و باد مي وزد و پر مي شوم از حسي تازه...وجودم چون برگ هاي سبز وبه اهتزاز در مي آيد!و روحم پر مي كشد تا بي نهايتي ابدي...آنجا كه دست ها تنها عشق را مي فهمند...چشم ها عشق رامي بينند...و گوش ها تنهاي آواي عشق را مي شنوند!

 

نشسته ام خيره به آن كوه هاي بلند...آن دورها...آن بالاها...چشم انتظار!آن قدر گمگشته ام كه نمي دانم در انتظار طلوع مانده ام يا غروب؟!....غروب خستگي ها و درماندگي ها؟...غروب سردي ها و يخ بندان ها؟در اين قحطي احساس....و يا طلوع آرامش ها و شادي ها...طلوعي هزار بار گرم تر...پر از عشق...پر از احساسي زيبا كه نه ديگر به تظاهر شبيه باشد و نه آغشته با دروغ!تنها زيبا باشد براي آنچه كه زيباست!نه براي آنچه كه چشم مي بيند...براي آنچه كه تنها دل مي بيند و بس!



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:0 توسط ..::نیلوفر::..