تبليغاتX
نیلوفر
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!

سلام خداوند مستي بهارنارنج ها در طلوع شبنم زده ي خورشيد در نگاه  پروسعت جيرجيرك ها...           

سلام خداوند گرد نقره فام ماهتاب بر چهره هاي شب زده ي زمينيان آن هنگام كه به خوابي عميق فرورفته اند...

 

سلام خداوند عشق هاي تازه جوانه زده...سر برآورده از خاك محبت...ريشه دوانده در وسعت بي منتهي...و خداوند عشق هاي ديرينه...چون درخت استوار بلوط با شاخه هاي پر وسعتي كه هر لحظه ميوه ي خاطره از آن مي رويد و رسيده كه شد توشه مي شود براي سال هاي قحطي عشق...آنجا كه كوير لب باز مي كند اما ياراي سخن گفتنش نيست...

 

سلام پروردگار من!پروردگار ما...پروردگار آن ها...خداوند نور و عشق و شادي و ايمان!!تنها دليل سوسوزدن ستاره هاي اميدم!تمام گرميه اين قلب سوت و كور و خاموش...تمام آرامش اين ذهن مشوش مغشوش!چگونه بگويم كه مدت هاست مرا درآغوشت نگرفته اي؟!يا گرفته اي و من غافل بوده ام!!چگونه بگويم تشنه ام به تو؟!اگر سيرابم نكني شوره زار مي شوم...شوره زار...

 

خداوند نسيم هاي نوازشگر و طوفان هاي سهمگين...چگونه بگويم كه مدت هاست از لبانم با من سخن نگفته اي...و از گوش هايم مرا نشنيده اي...وبا دست هايم مرا لمس نكرده اي...و با چشم هايم مرا نديده اي...و شايد ديده اي و من غافل بودم!!!...چه خواب عميقي كه همه ي اين ها را حس نكرده ام!!...وتو از من رنجيده اي؟!....به خاطر اين همه غفلت...؟!!..اما نه!...از چشم هايم كه مي باري و بر گونه هايم روان ميشوي...گرماي بوسه هايت را حس مي كنم كه وجود يخ زده ام را دم مسيحايي مي دهند تا باز بگويند خداوند را از بندگانش رنجششي نيست!...از مخلوقاتش...از فرزندانش...فرزندانش!

 

درهاي قلبم را باز كرده ام كه بيايي به خانه ات!!...حيف خوب مي دانم ديوارهايش سياه و دود گرفته شده و سقفش دارد آوار مي شود بر سرمان!..خوب مي دانم اينجا باد كه مي آيد پنجره ها مدام بهم مي خورند و ترس سر ريز مي شود در وجودم...شيشه خورده ها توي اعماق قلبم خانه مي كنند!....ببخش از ياد برده ام كه رسم خانه تكاني چيست!!...چگونه سقف ها را تعمير كنم؟...ديوارها را...و پنجره ها...واي پنجره ها!!...پنجره هايي كه به روزني از نور باز مي شدند...!پروردگارا قابل بدان...بيا...قدم رنجه كن!...بي زحمت امسال خودت قلبم را خانه تكاني كن...بي زحمت!!...لطفا اگر مي شود...آخر اين دل كسي جز تو ندارد...

 

"نیلوفر قصه ها"



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 4:19 توسط ..::نیلوفر::..

 

تنهايي...آيا اورا مي فهمي؟!...هرگز تن نازك و شفاف و آبگونش را كه با غمي غريب سرشته شده لمس كرده اي؟!..كسي كه همواره با تنهايي زيسته از لمس تن مهتاب گونش كه رداي شب بر خود كشيده محروم مانده...تنها آنكس كه ساعتي...روزي...ماهي...سالي...تنهايي را وداع گفته و گرماي دستي را...ونوازشي را...باور داشته...تنها اوست كه مي فهمد بدون آن دست ها...بدون آن آغوش..چقدر تنها وغريب است!و دلتنگي شبيه يك حباب پر از هواي سنگين..وجودت را دربرمي گيرد...گويي نفس كشيدن ناممكن است!..چيزي راه گلويت را بسته..ريشه دوانده در جاي جاي وجودت!حتي اگر تمام اشك هايت را به گونه هايت بسپاري باز راه گلويت باز نخواهد شد...و چه عاشقانه هم بستر هق هق هاي نو رسيده خواهي شد...

 

آشفته ام چون بيد مجنون در مسير باد...نمي خواهم سرو راست قامت باشم كه در بادها به اهتزاز است...اما آن هنگام كه تندبادهاي حادثه از ما گذر كنند...در اين تندبادها كمرش خواهد شكست!!...و من گرچه كمر خم كرده ام به گناه سرنوشت...اما چون اين بادها گذركنند اميد است كمر راست كنم چونان كه پيش از اين بوده ام...به آشفتگيه پايدارم دل خوشم...تازگي ها خوب مي دانم كه آشفتگي بيد مجنون از هزار سرو بلند قامت رستگارتر است...زيرا كه هرآنچه به تقدير خواهد آمد تسليم پروردگارش مي پذيرد...باشد كه از آن پس بادها اندكي آرام تر بوزند...

 

و روحم چونان زورقي بر امواج رام و ناآرام آب پيش مي راند...دست خوش تلاطم ها و در مسير خويش!...يا چونان قطرات باران جمع مي شود يك جا...آن قدر كه سر ريز مي كند از حجمي گنگ كه وجودم را سراسر در بر مي گيرد!...جنبشي درونم به پا مي شود!...جنبشي عظيم چون امواج پر خروش و نيلگون آب كه از ميانه به حضيض و از حضيض تا فلك الافلاك قد مي كشند...تا روزي ابري باشند كه بر سر مردمان مي بارد تا سيرابشان كند...آرامشان كند...زيرا كه در اين شهر سال هاست آشفتگي شايع شده است!چيزي شبيه جذام...

 

چرا اين گونه شده ايم؟!....آي با شمايم!چرا اين گونه شده ايم؟!..آهاي...مي شنويد؟!..چشم هايمان را محكم به آغوش دست هايمان سپرده ايم!...نمي خواهيم ببينيم!مي انديشيم كه صلاحمان نديدن است!مي گويند ما نمي توانيم ببينيم!...ساده لوحانه نمي بينيم...گويي ديدن گناه دارد!...مگر نه اينكه خداوند دو چشم داده؟!...دست هايمان را در اين ظلمت مي سپاريم به آنان كه مي گويند چشم هايتان بسته!!!...مي رويم...مي رويم...!به كجا؟!...ناكجا آباد ما سرمنزل رستگاري است؟!...

 

بس كنيد!...به خدا طاقتم تمام شده...از اين همه كبر و ريا كه چون دودهايي سياه تماممان را در برگرفته اند!از اين همه تظاهر...!ديگر چه كسي باور مي كند امواج خورشيد افسانه نيست؟!...افسون قصه هاي پاك را چگونه به يغما برده اند؟!...ميراث قلب هايمان را كه كهن ترين اساطير عشق بر وجودمان نازل كرده بودند چگونه چپاول شد؟!...چكمه هاي سياه روي قلب ها راه مي روند...تپيدن ممنوع!!تپيدن ممنوع!!



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:6 توسط ..::نیلوفر::..

بغضم دل دل مي زند...اشك هايم نمي دانند ببارند يا نه؟!...همان طور جمع شده اند .. و توي چشم هايم حلقه زده اند...دنيا در اشك هايم وارونه شده...!بغضم هنوز دل دل مي زند...ترك خورده!...مانده ببارد يا نه؟!...اشك هايم بلاتكليف توي نگاهم موج مي زنند... حسي گنگ!...كسي چه مي داند؟!...نگاه مي كنم به خودم ...اين منم كه دارم دل دل مي زنم...سرگشته و مبهوت و گيج!...تقصير اشك ها نيست...تقصير من است كه هميشه بين بايد و نبايدها دل دل زدم!...

 

حسي زيبا...چيزي شبيه يك رويا...در بستر مرطوبم مي خزد و پيش مي آيد تا سرمستم كند از رويايي خوش...چشم هايم را مي بندم و صداي گام هايش را مي شمرم...نزديك تر...بيا..!هرچي مي شمرم خبري نيست!چشم هايم را مي گشايم!...روياي من با كابوسي هولناك دست به گريبان شده...كابوسي كه ظلمتش تمام ترس دنياي من است!...كز مي كنم و به كنج اتاقم پناه مي برم...ترس در نگاهم آرزوها را يك به يك خط مي زند...روياي من هم آغوش كابوس ها شده!...نه..بايست!من اينجايم...صداي نفس هايم را مي شنوي؟...دستانت را به من بده...مي خواهم چشم هايم را به روي تماميه كابوس ها ببندم!

 

بيزارم...بيزارم از اين دنيا...!!كه تمام مردمش تنها به چشم هايشان بسنده مي كنند!...به آنچه كه مي بينند...!!بيزارم از آنان كه مرا از خويش بيزار كرده اند...زيرا كه آنچه را كه نمي بينند مي بينم!...به سويم مي آيند براي آنچه كه مي بينند....و من مي بينم آنچه را كه آنان نمي توانند ببينند!و لب مي بندم...زيرا آن هنگام كه سخن از ديده هايم مي گويم نيش خندي به تمسخر خرج دل يافته هايم مي كنند...

 

آدم ها...حادثه ها...حرف ها...شادي ها...غم ها...فكرها...آرزوها...چتر باز كرده اند روي سرم!...دست هايم را باز مي كنم...پس چرا دستانم همچنان خاليست؟!پروردگارم هرگز دستان مرا آن هنگام كه در صبحدمان زير وسعت آبيه آسمانش گسترده مي شد خالي نمي گذاشت!...چشم هايم نور را نمي بينند!...نكند نوري نيست؟!...سرم را بالا مي آورم...چترها!!چترها نمي گذارند رحمتي  كه طلب كرده ام بر وجود خسته ام نازل شود!...چترها را...سايه بان ها را...كنار بزنيد...من نور مي خواهم...اندكي نور..

 

به چه دل خوش كرده ام؟!...به راه هاي رفته يا نرفته؟!...به آمده ها يا نيامده ها؟!...به داشته ها يا نداشته ها؟!...به دوست يا به دشمن؟!...اين روزها كداميك را مي توان از ديگري تشخيص داد؟!...به دست هايم نگاه مي كنم...5انگشت...هميشه باهم!بي هيچ حرفي...دعوايي...ناسزايي...ناهماهنگي و اعتراضي!!هميشه باهم!هميشه يار...و آرام زير لب آرزو مي كنم كاش يك انگشت بودم!...خوب شد كسي آرزويم را نشنيد!وگرنه به آرزوهايم هم مي خنديد...

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:15 توسط ..::نیلوفر::..