تبليغاتX
نیلوفر
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!
 

به خاطرآر بهار پرشكوفه ي سرسبزت را اقاقي راست قامت عاشق پيشه ي كنج حياط!...به خاطرآر شكوفه هايت را كه يك به يك با باد سرنوشت درآميختند و به جبروتقدير يا به رسم زمانه وبه جرم تنفس هاي پنهاني شبانه  بر زمين ريختند و يا راه دياري ديگر در پيش گرفتند...آنجا كه شكوفه هاي به تاراج رفته را پشت ابرهاي صورتي و خورشيد طلايي از چشم ها پنهان مي كنند...

 

به خاطرآر باد سرگشته ي شمال و شمال غرب را كه جنون را به شاخه هايت مي داد...بيد مجنون چند ساليست كه جنونت شهره ي شهر ما شده!!...مي گويند عابران زيادي زير سايه ي شاخه هاي لرزانت ايستادند و نفس كه تازه كردند راه در پيش گرفتند به رفتن...و تو همراز تمام عابران شهرشلوغ و پر سر و صداي فريب ها و نقاب ها شدي...!!و هنوز كه هنوز است باد كه مي وزد عطر جنونت تا پنجره هاي بسته ي اين شهر مي رسد...

 

به خاطرآر آن زمان را كه بي خيال بر لبه ي پنجره ي اتاق كوچكت مي نشستي و دست مي كشيدي به پرده ها...و باد آن چنان كه مي وزيد لبخند را بر لبان خشكيده ات نقش مي زد دخترك غزال خوي صحراي افسانه هاي دور...! و از اوج اين آسمان پهناور به شهري مي نگريستي كه تنها پر بود از صداهاي پوشالي!!و چقدر از آنجا شهر در چشم پر از اشك و لبخندت كوچك بود!...

 

خيال ساده ي كودكانه ات رنگ سفيد مي پاشيد به تمام سياهي ها...و بادبادك ها را هوا مي كردي...براي قلب هاي خاك گرفته و فسيل شده ي مردم اين شهر در خواب فرو رفته!...و افسانه ها را به ديوار مي آويختي براي آنان كه هنوز باور دارند افسانه ها جاويدانند!....

 

نمي دونم از غربت پاييزه يا از دل تنگم...يا گذشته ها...يا خستگي امروز يا ترس فرداها!!تنها اينو مي دونم كه دلم عجيب غريبي مي كنه تو اين روزا دليلي براي زندگي نمي يابم و دلزده از زندگيه تكراريه شبيه هم آدم هام! و هرچه مي گردم هيچ دليلي نيست...جز يه حس نارضايتي!يه حس عجيب...يه غربت خاكستري...يه بي حوصلگي از خودم!از اينكه همه چيز در ظاهر دارم و حس مي كنم چيزي ندارم و از درون گمگشته اي ناشناخته پريشان و آشفته حالم مي كند...گويي در جستجويم!...

 

خسته ام از اين شبيه همه بودن و شبيه آنان نبودن!از اينكه بايد درست مثل همه باشم و نمي خواهم و اگر تفاوت را بخواهم نمي گذارند!نه آنم كه خود مي خواهم و نه آن كه ديگران مي خواهند...گويي جنگجويي آفريده شدم كه حال از رمق افتاده از اسب خود بر زمين افتاده و از خستگي تنها چشمانش را بسته تا فراموش كند هرچه را كه دارد و ندارد هرچه كه هست و نيست!از اينكه در چشم ديگران گويي همه چيز دارد و ناشكر است...!!اما شكر به لب مدام مي خواهد آن باشد كه ديگران نمي خواهند...

 

پ ن : آرزوهايم را گم كرده ام...!!و براي يافت آرزوهايم...يافتن من دروني ام بهاي گزافي را بايد بپردازم ...بشكنم و بشكانم!از شكستن خويشتن باكي نيست...اما هراس دارم در دل!!هراس از آنكه در مسلخ سرگشتگي هايم ديگري را سلاخي كنم!و چه ظلم بزرگي...و چه درد عميقي...

 

پ ن : قلبم شكافي عميق به وسعت زمان خورده است...نه از عشق است و نه از نفرت!شايد از ابتداي تولدم او نيز با من زاده شده!و حال سر باز كرده و خونم روان روان از اين شكاف كوچك و عميق به باد مي رود...

 

پ ن : يه چند وقتيه ميشه گفت بي دليل خيلي داغونم!...شايد گذشته و حال ام با هم گره خوردند و چيزي از درونم آزارم ميده كه نمي فهممش!!درد كودك درونمو درك نمي كنم....

 

پ ن : لطفا بعد از خوندن اين متن كه با تموم متن هاي من فرق داشت فكر نكنيد عوض شدم!!اگرم از حرفاي اين بارم خوشتون نيومد من عذر مي خوام!دلم داشت مي تركيد!...اما من بازم مثل هميشه مي تونم به خودم مسلط بشم و مثل گذشته ها شاد باشم!...به فرصت نياز دارم...به شكستن ديوارهاي بلند و سيماني افكار پوسيده ي مردم اين شهر...

 

|| نيلوفر قصه ها ||



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:34 توسط ..::نیلوفر::..

دلم باز انگار غریبی کرده...باز انگار غربت تموم دنیا دوره اش کرده و کز کرده كنج ديوار...نيمه هاي شب وقتي هوا طوفاني و آشفته حال به اتاقم پناه آورده بود پنجره ها بي هوا باز شده بودن و حجم بي پناهي آسمون به دل من ريخته بود!....پرده ها مي رقصيدن  رقص جنون و پريشاني...التهاب و بي پناهي...آسمان پر وسعت چقدر بي پناه به اتاق كوچك من كه گم بود بين اتاق ها و خانه هاي اين شهر درندشت بي انتها پناه آورده بود....

كنار تختم هزار هزار كاغذ دلتنگ مچاله شده اند...دلشان كه براي شعرها تنگ مي شود...براي غزل ها...براي تصوير و خط و رنگ....مچاله مي شوند آن گوشه كنارها كه تنها به دورشان مي اندازند!...قلمم را به دست مي گيرم و از خويش مي گذرم براي نوشتن...تا ديگر كاغذي مچاله نشود ...آخر دل من هم دلتنگ است...مچاله شده...اگر بنويسم نه كاغذها مچاله مي شوند نه دل من!...من و كاغذها از هم زاده شديم...براي ابديت بخشيدن به واژه هاي عاشق اين هستي...براي پروردگار واژه هاي گم گشته ميان قلب هاي مچاله شده....

نفس ميان سينه گم گشته...حرمان درد است...درد...در اين بي چراغي هاي تاريك!!مهر زده اند بر لب ها و بر چشم ها...با دل چه خواهند كرد كه عاشقانه مي تازد؟!...دست دراز كرده اند روي انديشه ها...قفس ساخته اند براي پرواز پرستوهاي مهاجر و كبوتران آزاد!...پرواز را گر بگيرند خيال پرواز را چگونه تصاحب خواهند كرد؟!....ستاره ها هنوز چشمك مي زنند حتي اگر ماه را بدزدند!!...خورشيد هركجا باشد سر برخواهد آورد!حتي اگر به دام تباهي ها كشانده شود خورشيد هميشه جاويد است!چشمانت را بگشا....نگذار در تارنماي سياهي ها تباهت كنند!

به خاطر خدا دوباره سلام!!نه در ابتدايم نه در انتها...مي خواهم در اين ميانه ها سلام گويم به خداوند...مي خواهم درست آنجا كه ناشناخته ترين جاي دنياست به خدايم سلام گويم!...مي خواهم به آنكس كه تپيدن قلب من است...هواي جاري درون تنفس هاي من است...صداي آهنگين من است...و گام هاي استوار و اميد قلب من است سلام گويم...هر صبح....با طلوع خورشيد...چشمانم را مي گشايم...خداي من...عزيز من...مونس من...همدم من...همراز من...همنفسم...هم بستر تنهايي هاي من...سلام!...هر روز از نو سلام...هر روز از نو متولدم گردان!مي خواهم تا ابد كودك فرشته وار تو باشم...سلام مي كنم زيرا جواب سلام واجب است و تو پاسخ مي دهي...من سلام تو را مي خواهم...پس سلام...سلام خداي من...عزيز من!

"نیلوفر قصه ها"



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:10 توسط ..::نیلوفر::..

 

سفر به خير خاطرات من!...سفر به خير رفيق هاي نارفيق....سفر به خير دوستان نيمه راه...سرتان سلامت!...

دلم گرفته اي خدا...!نفس نمي كشم!دلم عجيب ترك ترك شده...!و آن چنان كه مي تپد شكاف خسته اي ميان قلب من به روزهاي من... به سادگي من نيشخند مي زند!!...

چه خوب بود آن زمان كه ساده بودم و دچار قلب بي ريا!...دلم به اين يكي دو دوست...به نام خواهر و برادرم چه شادمانه بود!...به اينكه غصه را چه باك؟منم و قلب هاي پر ز عشق و نور و سادگي و معرفت!...منم چونان ستاره اي ميان قلب آسمان دوستي!...

 

عجب خيال باطلي!...به زير دست دوستي... خنجري! ...ز پشت چشم مهر... نفرتي!ميان حرف ها همه دروغ و افترا...!چه خسته ام! چه خسته ام ز روز ها و ماه ها و سال ها....!دلم گرفته اي خدا...!نفس نمي كشم!دلم عجيب ترك ترك شده....!

شكسته جام شيشه اي!شكسته تنگ قلب من!و ماهي ام در اين كوير...چه بي بهانه جان سپرد!...عجب زمانه اي!عجيب مانده ام عجب! كه دوست ها چطور دشمني به خوردمان دهند؟!چقدر ساده ام خدا...براي خاطر تمام حرف ها مرا ببخش!

خسته ام!تحملم تمام شد...كمر شكست...چگونه دوستي بلاي جان شده؟!...نفس نمي كشم!براي خاطر هزارمين رفيق نارفيق!...دگر تحملم ز دست رفته اي خدا...!نفس نمي كشم!

 

بي هيچ سخني آمده ام تا ناگفته هاي سر فرو برده در اعماق وجودم را سرباز كنم و روان شوم در دست خط هاي دوسه روزه ام...!چشمم كه به چشم ناگفتني هايم مي افتد به التماس نگاه مي كنند و دست مي گذارند روي لبهايم براي نگفتن!هزار بغض مي كارند در گلويم براي سكوت!و نخواهم گفت....زيرا ناگفتني ها هميشه ناگفتنيست!مگر آنكه بين قلب ها نه ديواري باشد و نه حتي مرزي...!!

چه خيالي!!اين روزها همه چيز ديوار دارد...مرز دارد حتي احساس!گنجينه ام را قسمت نخواهم كرد با هر از گرد راه رسيده اي...گنجينه ام گران بهاتر از آن است كه به باد بسپارم....گنجينه اي كه هنوز هيچ كس را ياراي يافتنش نيست!...مرا پيدا نخواهند كرد...

 

پروردگارم آن قدر مهربان بود كه از ميان آن همه نا رفيق و تاريكي دنيا...ازميان آن همه بي عدالتي...از ميان آن همه اندوه بي مانند و سرگشتگيه اشفته...از ميان آن همه اچحاف!...آن همه سادگيه كودكانه ي به يغما رفته...بر من نوري تاباند....شادي را به قلبم ارزاني داشت!...

آه پروردگارم دوستم دارد چه باك كه دوستان نارفيقند؟....آه پروردگارم بهترين هايي را كه آرزومندم بر من دانه دانه مي بخشد....!چه شادمانم كه او را دارم!...چه شادمانم كه خدايي دارم....

چه شادمانم كه عادلي دارم...منصفي دارم...معشوقي دارم كه از من عاشق تر است!....پروردگارا حال با تمام وجود حس مي كنم كسي را جز تو نمي خواهم...زيرا تو يعني همه كس!يعني همه چيز!



لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 3:30 توسط ..::نیلوفر::..