تبليغاتX
نیلوفر
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!

 

دلم مي خواد پرواز كنم...آزاد و رها...رهاتر از هر پرنده اي كه تا به حال در آسمان زيسته...مي خواهم متولد شوم از نو با آزادي...مي خواهم زنجيرها را...بندها را...يك به يك پاره كنم!مي خواهم بال هايم را به وسعت اسمان باز كنم و تا اوج بي نهايتي كه هيچ پرنده اي پاي بر عرصه ي نيلگونش نگذاشته پر كشم!...مي خواهم آزادي را با تمام وجودم حس كنم...مزه مزه كنم...و سبك شوم...بي وزنه بي وزن...چيزي شبيه نور...شبيه روشنايي...شبيه بي نهايتي دست نايافتني!...مي خواهم سفيد باشم و آزاد مثل كبوترها...

 

مي خواهم پنجره ها را بگشايم...درها را باز كنم...پرده ها را كنار زنم...مي خواهم بخندم...بلند...بلندتر!آن قدر كه صداي خنده هايم در تمام آينه ها و شيشه هاي خانه منعكس شود و از ديوارها برگردد...مي خواهم تمام مردم اين شهر صدايم را بشنوند!!دلم هواي بلند خنديدن كرده...مي خواهم از شادي جيغ بكشم پا بكوبم فرياد برآورم! مهم نيست كه آيا شادم يا غمگين...تنها دوست دارم كه اين گونه باشم!...دلم اين بار مي خواهد رها شود...ازتمامي احساسات ضدونقيض كه از صبح تا شب حتي توي خواب باهم سرجنگ دارند و رهايش نمي كنند!...مي خواهم خالي شوم...از اين همه تناقض پي در پي!

 

 

مي خواهم دست هايم را باز كنم و بچرخم...بچرخم و بچرخم آن قدر كه سرگيجه اي ملس مرا به كام كشد و من باز بر پا بايستم و بچرخم...!مي خواهم آن قدر تند بچرخم كه زمين و اسمان را گم كنم...بپرم پا بكوبم...بشكنم...درهم كوبم...بدوم از در خانه تا آخر اين شهر...تا آخر نفس هايم...تا آنجا كه پاهايم هنوز عاشق دويدنند!مي خواهم سبك شوم...خستگي هايم را ضد ونقيض هايم را...همه چيز را آن دور ها جا بگذارم!آنجا كه تا آخر دنيا هم بدوند دستشان به من نمي رسد!و آسوده...آرام به خانه باز گردم و تنها دراز كشم روي تختخوابم چشم دوزم به سقف و لبخند به لب خود را به خوابي خواستني بسپارم!

 

 

چيزي از درونم قوت مي گيرد گويي آن قدر عظيم است كه مي خواهم جزئي از هوا باشم...از خود بي خود شوم و بي قالب شوم!جريان يابم درون تنفس ها...جريان يابم ميان خنده ها...ميان نگاه ها...و نور از وجودم عبور كند و گياهي مرا بخواهد براي آنكه رشد كند و جوانه اي نو بيافريند!...مي خواهم از اينجا اوج بگيرم به آسمان و ابر باشم...ببارم...ببارم درست روي دست هاي تازه عاشق شده...روي چشم هاي خيسه خيس كه پلك نمي زنند مبادا ثانيه اي كم تر به يكديگر نگاه كنند...وباران باشم و بزنم بر شيشه هايي كه پشتشان دستي تكيه زده و نگاهي به دورهاست...آنجا كه هميشه چشم ها به دنبال مسافرهاي گمگشته است...

 

تنها يك چيز را مي دانم و آن اينكه بايد از خويشتن رها شوم...اوج گيرم...به آسمان بپيوندم...آزاد باشم وتهي از حجم عميقي كه روي سينه ام از لحظه اي كه پا به اين دنيا گذاشتم سنگيني مي كند!مي خواهم هرآنچه هست و نيست حتي وزنم را اينجا روي زمين جا گذارم و پرواز كنم...مثل آب كه بخار مي شود اوج گيرم به بالا...بروم تا خورشيد...بروم تا نور...بروم آنجا كه چشم هايم را براي اولين بار آسوده برهم گذارم و خود را جزئي از خورشيد حس كنم!جزئي از منشائي حيات بخش!و بسوزم از تب تندي شادي بخش!بسوزم همچون خورشيد گرم گرم...پرنوره پرنور!

**نیلوفر قصه ها**

**************



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 2:49 توسط ..::نیلوفر::..

صبح بود...تازه وارد كلاس شده بودم!پاستل ها و مدادرنگي و آبرنگ ها را جابه جا مي كردم كه يكي از ته كلاس گفت:قيصر امين پور امروز صبح فوت شد!

اول نفهميدم!مكث كردم!گفتم:دوباره بگو!كي فوت شد؟!گفت:قيصر امين پور!!

نفسم گرفته بود!نه اين قيصر امين پور اون نيست!!!!نه اين اون قيصر امين پوري كه تموم شعرامو مديونشم نيست!!نه اين اون نيست كه بعد از پدرم برام عزيزترينه!!نه نه نه.....نه اين اون نيست!ولي او همان بود كه نبايد!

 

دو سه روزي بود واسه بيماري قلبيش توي بيمارستان بستري شده بود...!اما رفتنش...!نه ...خيلي زوده!..من بهش احتياج دارم!من هنوز راهي نرفتم!

تموم آرزوم بود كه زودتر اين امتحانات گرافيك و طراحي صنعتي تموم بشه و برم و شاگردش بشم!

هيچ وقت تو كلاس هاش حتي يه صندلي خالي نبود!...

عاشقش بوديم!همه...

تا حالا شده نازنين ترين موجودي كه مي شناسيد از دست بديد؟!...چه حالي داريد؟....چيزي شبيه جنون و عقل كه با خواب و بيداري و طعم ملس و گش غم آميخته شده!

تا شب هزار بار بين باور و ناباوري دست و پا زدم!...

9صبح جلوي انجمن شاعران ايران....نزديك كلاهدوز!...نشد برم...كاري برام پيش اومده بود!وقتي كارم تموم شد ديدم به دانشگاه تهران هم نمي رسم كه برم...يك راست رفتم بهشت زهرا!...همراه دوستم النازاز ساعت10:30تا1:30توي آفتاب و برهوت پر غم بهشت زهرا سرگردون بوديم!

انگار دارن شكنجه ات مي كنن وقتي منتظري عزيزي رو بيارن و پيش از اومدنش بارها اشك و آه و ناله ي ديگران رو در غم از دست رفتن عزيزانشون مي بيني!

كنارم يكي از مسئولين شهرداري تهران نشسته بود!نگام كرد و گفت:منتظري؟!...گفتم آره!گفت تو چطور دلبسته اش شدي؟!...گفتم:من تموم شعرهامو مديونشم!...لبخندي زد و تماس گرفت با چند نفرو بعد رو به من گفت:ديگه الان مي رسن!..و بعد گفت:هركس به عشقي اومده...!براي آدم هايي مثل امين پور هركس به عشقي مي ياد!...

يكي از دوستامو ديدم و بلند شدم و رفتم...!1ساعت بعد آوردنش...!پدرش راضي نبود و مي خواست ببرنش دزفول!و ما ملتماسانه مي گفتيم قطعه هنرمندان!...دخترش آيه كه تقريبا15ساله بايد باشه با گريه توي آغوش مادرش مدام مي گفت كه مي خواد باباش تهران باشه!...همه مي خواستيم تهران باشه!اما پدرقيصر امين پور به هيچ كس...هيچ كس توجهي نداشت و انگار لجبازيه چندين و چندساله اش مجال پيدا كرده بود!...انگار اين جوري مي خواست چيزي رو پس بگيره!...درست نيست اينو بگم اما عمه هاي آيه حتي ثانيه اي پيشش نرفتن!و من به همراه چندتا از دانشجوها چقدر با پسرعموي ايشون حرف زديم و راضي نشد!مي گفت قيصر مادر نداشت و پدرش تنها بزرگش كرد...حق اونه!!...حق؟!!!!

چطور دلشون اومد؟!مگه نه اينكه وقتي همسر و دخترش از بردن اون به دزفول آزرده ميشن عين اينه كه اون آزرده بشه؟!...اون همسرش رو..دخترش رو...دوست داشت!و البته خانواده ي پدريش هم!

خانمي كه كنار من بود گفت:استادتون بوده؟....بغضم شكست...اشك هام گلوله گلوله فرو ريختن!قطره هاش اون قدر بزرگ بودن كه رو گونه هام جاري نشده رو زمين مي ريختن!...

آوردنش تا نماز بخونيم...بي خود شده بودم از خودم...داد مي زدم و اشك مي ريختم!الناز به زور منو توي بغلش نگه داشته بود و قدرتش رو نداشت!

 

نماز و كه خونديم رفتم جلو!خودمو رسوندم بالاي سرش!يه ترمه كشيده بودن روي بدن مطهروچهره ي مهربونش! اون قدر بالاي سرش اشك ريختم كه چشم هام نمي ديد!به زور بلند شدم!

كسي باور نمي كرد به جزپدرم اون عزيزترين مرديه كه برام مونده بود!

اشك هام بند نمي اومد داد مي زدم!آيه رو كه مي ديدم آروم و مظلوم سرشو رو شونه ي مادرش گذاشته و اشك مي ريزه..مادرش رو كه با غم عظيم از دست دادنمردي كه عاشقانه دوستش داشته ته لبخندي زوركي و حاكي از غم زده چون ديگران دارن نگاهش مي كنن...چون نمي خواد غم هاشو جار بزنه...چون به زور عزيزش رو مي خوان ببرن دزفول...نمي تونستم تاب بيارمو آروم باشم!!!نه نمي تونستم...

به خاك نسپردنش...قرار شد يك شب بمونه تا دنبال وصيت نامه اي بگردن تا تهران بمونه!...

به تك تك دانشجو هاش گفتم من به همتون حسادت مي كنم!...كاش فرصت مي شد تا به معناي واقعي شاگردش باشم!...

استاد امين پور عزیزترین همه ی ما رو به شهر گتوند كه يكي از توابع دزفوله به خاك سپردند...!

گرچه نگذاشتند اينجا باشد اما روحش همواره با ماست!

او جاريست در شعرهايش!

و يادش هميشه در ذهن و قلب من است!

روحش شاد و يادش گرامي!

پ ن: وقتي براي اين پست دنبال عكس مي گشتم در سيل اشكي دوباره غرق شدم!

پ ن:و ناگهان چقدر زود دير مي شود...!!و من دير رسيدم!دير...نفرين به من!

پ ن:دیگر مردی جز پدرم نمانده بود که عزیز باشد جز استاد شعری که دنیای مرا دگرگون کرده بود!شعرهایم را مدیونش هستم!!!.....قیصر امین پور هم رفت!!...دنیایم خالی تر شد...!!

پ ن:و قاف حرف آخر عشق است...آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود...(قيصر امين پور)

!!!نیلوفر قصه ها!!!



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:19 توسط ..::نیلوفر::..