و چرا مي نويسم هيچ نمي دانم...دستانم...ذهنم...حتي نفسم قفل كرده اند!چيزي شبيه يك اعتصاب دسته جمعي!...تنها يك چيز مي خواهم...آرامش!!دور از تمام دغدغه ها!دور از تمام فكر ها...آرام...مثل يك پر كه آرام آرام توي هوا غلت مي خورد و آرام روي زمين مي نشيند به قدمت آرامشي هزار ساله و ناشكستني!
آخ باران...باران...هوايت كرده ام عجيب!مثل آن روزها..روزهايي كه اگرچه خوب نبود اما هرگز بد نبود!
آخ باران...باران...غوغايت به سرم افتاده عجيب...زير قطرات پر از زندگي ات بنشينم و ساعتي خيسه خيس شوم درست مثل يك گنجشك كوچك كه زير شاخه هاي درختي يا ناودان كوچكي پناه گرفته است...!
آخ باران...باران...دوست دارم تو بباري و من تنها خوابيده باشم روي سنگفرش كف حياط...نه صدايي بشنوم از رهگذري...نه عابري...و نه انساني!!تنها غرق شوم ويكي شوم با تو...با زمين...با درخت ها...و جزئي شوم از صداي پايت بر تن پيچك حياط..!
ديگر نمي خواهم لبخند بزنم!!!منظورم همان لبخند معروف نيلوفريست!همان كه هركه ديد اطمينان يافت از آنكه نامهرباني نخواهم كرد حتي اگر در آتش نامهرباني هايشان بسوزم!...همان لبخند معروف نيلوفري كه فرياد مي زد كه در برابر فريادها هميشه ساكت است!...راستي چرا نيلوفري ياد نگرفته بود كه در برابر فرياد اشك نريزد؟چرا ياد نگرفته بود فرياد بزند بشكند و برود!؟...چرا نيلوفري تمام وجودش اشك بود و لبخند؟!...چرا درون رگ هايش حتي درون ذهنش هم احساس جريان داشت؟!...
چرا من يك پرنده ام؟!...چرا؟...آي خداي آسمان ها و زمين به من بگو چرا؟!...پرنده كه باشي تو را مي گيرند و توي قفس مي اندازند...پرنده كه باشي درون قفس خودخواهي ها مي اندازنت!...هركه مي خواهد باشد...تنها كافيست به آن پرنده عشق بورزد...!يكي فرياد بزند پرنده مردنيست!...عمرش آن قدر نيست كه به پرواز نكردن ها خو بگيرد!و تا پرواز مي كند زنده است...!آي مردم پرنده مردنيست!پرنده را براي پروازش دوست بداريد نه براي بال هاي زيبايش و صداي دل انگيزش!پرنده يعني پرواز...چرا آن قدر خودخواه شده ايد كه پرنده را بدون پرواز دوست مي داريد؟...مگر مي شود...؟
پ ن:تا ابد پرواز خواهم كرد...تا ابد يك پرنده ام...و اگر بال هايم را ببنديد روزي از سرزمين شما رخت خواهم بست...!زيرا اگر بمانم پرنده مردنيست...!پس براي زنده ماندن بايد پرواز كرد..
**نیلوفر قصه ها**
**************

و باز مي مانم از آنچه كه بايد بگويم...هميشه جا مانده ام!جامانده ام از آنچه بايد بر زبان مي آوردم و به رسم عادته دل دل كردن ثانيه هايم بر زبان نراندم!...خوب يا بد هميشه دير رسيدم...!و خواسته ها و ناخواسته ها...و زبانم قاصر از گفتن آنچه در درونم مي جوشد...گفته ها تنها ابر مي شوند توي چشم هايم!و ابرها كه زياد شدند طوفان مي شود دلم!...دلي كه هميشه لب فرو بست و نگفت...نه از خواستني هايش نه از ناخواستني هايش!واگر لب گشود باز همان شد كه بود!...هميشه آري را نه گفت و نه را آري!...آه از اين دل كه هميشه ترسيدو شجاعت افكارم را به دل دل هايش فنا كرد!
آخر چه بگويم؟چه مي توانم بگويم؟!از خواسته هاي ناخواستني و ناخواسته هاي خواستني!!چه كسي مي فهمد كه چه مي گويم؟!هان؟!چه كسي مي پايد..!آسمان درگير است...چشم هايم درگير...نفسم در سينه!چه بگويم با اين دلتنگي؟سر به ديوار بكوبم...پنجه ها بر شيشه...باز انگار همان است كه بود!خفقان مي گيرم!به سكوتم خنده...به شماها خنده...به دلم مي خندم!دوست دارم كه فقط خنده كنان دور شوم و بدانم كسي از بين شما پشت سرم اشك نخواهد ريخت...هرگز!هميشه اشك ها بال پروازم را خيس كردند...هميشه خيال شيشه خرده هاي قلب ديگران پايم را بريد...هميشه چشم بر خودم بستم و جاماندم!
ديگر نمي دانم كه چه مي خواهم!درست مثل همه ي آدم ها...گاه ديوانه و مجنون گاه چون سرديه تن سوز زمستانه غريب...گاه مثل خورشيد...!ديگر از خود به كجا مي شود آخر كه پناهنده شوم؟!...پناه؟...چه آشناي غريبي!ديگر اسم بي پناهي كه مي آيد مي خندم!!بي پناهي؟!مي شود هجي اش كنيد برايم لطفا؟!يا كه آرام بگوييد چيست اين واژه ي بي شرم پر از دلتنگي؟!باز من مي خندم!!بي پناهي؟!با من و از من نيست!باز هم مي خندم...خنده درمان است؟!مي گويند هست!پس چرا مرهم دلتنگي و سرگشتگيه روح پر آوايم نيست؟!...
اسب مي خواهم...اسبي از جنس بلور...باد پاي باد پاي!...و از اين شهر سفر خواهم كرد...اسب مي خواهم تا دور ترين نقطه...آنجه كه افق مي خندد بروم از خود و از شهر و شما دور شوم...!دست هايم اينجاست...و هنوزم شايد اندكي گرمي خورشيد در آن ها باقيست!و اگر سردت شد دست هايم اينجاست...
دست هايم اينجاست...
**نیلوفر قصه ها**
**************