سلام![]()
![]()
یه سلام به گرمی آفتاب تازه از راه رسیده ...به مستی عطر سحرگاه نو دمیده...
سلام به تموم اونایی که از صمیم قلب آرزوهاشون رو آرزومندم...لبخندشون برام یه دنیاست و شادی هاشون عین خوشبختی من!
این پست اختصاصیه عیده!!عیدتون مبارک!!چه حس قشنگی تموم وجودم رو احاطه کرده...یه حس ناب!یه حس دوست داشتنی...درست مثل تولد دوباره...!و چه خوشبختم که هرسال عید درست مثل جوانه ها از نو متولد می شوم!و چه خوشبختم که باران را و عشق را و زندگی را دوست می دارم!و چه خوشبختم که امروز دستانم می نویسند و دلم گواه خوبی هاست...چشمانم می درخشند و وجودم از عشق لبریز است!دوست می دارم هرآنچه که هست و هرآنچه که نیست را...!و می خواهم عشق را به دیگران هدیه دهم!
بوی عطر تازه که تو هوا می پیچه...زمین که دوباره جون می گیره...چقدرلبریزم از احساسی غیرقابل وصف!درست مثل گنجشک های روی شاخه ی درخت نارنج...![]()
سالی که گذشت جای خالیه عزیزی رو تو لحظه هام حس کردم و عزیز دیگری هم از دست دادم!جای خالی مهربان ترین پدربزرگ دنیا...که تا همیشه دوست می دارمش!و رفتن استاد عزیزی از میان ما!قیصر امین پور!در وصف دلتنگی هایم به او هیچ ندارم که بگویم جز سکوت و یک بغض ترک خورده ی نشکن!که تا ابد سر وا شدن ندارد!..پس به یادشان زیر لب دعا می خوانم... یادشان همیشه گرامی و در قلبم جاوید خواهد ماند!
فردا درست ساعت9و18دقیقه و19ثانیه یه سال جدید آغاز میشه...
نمی دونم چرا هرسال عید این قدر پرم از شوق و شوری عجیب...!شاید در انتظار یه تحولم...یه تغییر و هر سال با شروعش به من این امید رو میده که سرنوشتی از نو زیباتر از پیش در انتظارمه!...امیدی که گذشته ها رو به گذشته بسپارم و چشم هامو به نور فردا پیوند بزنم!...![]()
چه حس قشنگی دارم وقتی دعای لحظه ی سال تحویل رو زیر لب زمزمه می کنم...به یاد تموم کسانی که دوستشون دارم و می شناسمشون چشم هامو می بندم و از عمق وجودم قشنگ ترین ها رو براشون آرزو می کنم و لبخند می زنم...لبخندی که هرگز شیرین تر از اون در دنیای نیلوفریم سراغ ندارم!![]()
صدای تحویل سال رو که می شنوم دلم انگار هوری می ریزه تو تنگ آب ماهی قرمز...انگار دونه میشه و جوونه می زنه کنار سبزه ها...انگار یه سیب سرخ میشه که هنوز به شاخه ی درخت زندگی به امید روزهای گرم تابستانی مونده!...انگار یه شعاع نور میشه که از پنجره ی اتاق یواشکی سرک می کشه و می ریزه وسط سفره هفت سین!...چه اشتیاق کودکانه ای وجودم رو می گیره!چقدر بچه میشم...چقدر ساده میشم...چقدر عاشق میشم!...![]()
![]()
آرزوهای پر از امید و روشنایی منو که از عمق قلبی پر از عشق با صدای پرنده های تازه نفس بهاری برای لحظه هاتون زمزمه می کنم بپذیرید!سرتون سلامت...دلتون شاد...لبتون پرخنده...عشقتون جاوید...!خداوند در تموم لحظه هاتون جاری...![]()
![]()
پ ن:لحظه سال تحویل چشم هاتون رو ببندین و عمیق نفس بکشید...عطر اون لحظه رو تو وجودتون احساس کنید!![]()
![]()
پ ن:دوستان عیدی نیلوفری یادشون نره!!!!![]()
![]()
"نیلوفر قصه ها"
این آدرس وبلاگیه که به مناسبت زندگی دانشجوییم زدم! خاطرات دانشجویی از نوع دخترونه!!....منتظرتونم!![]()
سلام...بعد از ماه ها نبودن و نیومدن سلام!...سلام به همه ی اونایی که دوستشون دارم...همه ی اونایی که برام عزیزن...و چقدر خوبه که پیش از سال نو دوباره می تونم توی وبلاگم کنارشون باشم!دلم تنگ شده بود برای تموم اشک و لبخندهایی که کنارتون داشتم...روزهای خوب یا بد...اگرچه خیلی ها می گن اینجا یه دنیای مجازیه!!ولی باور دارم که دوستی ها و پیوندهای احساس هرگز مجازی نخواهند بود!
خب امروز تو بلاگ یکی از مهربون ترین دوستام:یاسی مهربون و عزیزم دیدم که مسابقه ای برپاست: اونم به اسم محال ترین آرزوهات رو بنویس!...دیدم اسم نیلوفری تو لیستشه و منم به فال نیک گرفتم برای نوشتن!
چقدر دلم می خواست یکی ازم بپرسه محال ترین آرزوت چیه؟!..آخه از وقتی بچه بودم دلم...ذهنم...احساسم...همیشه با آرزوهام سرشته بود!آرزوهایی که گاهی تا سرحد غم و اندوه و گاهی به اوج شادی می رسوندم!...آرزوهایی که همیشه انگار محال بودن و چون محال بودن زیبا و دوست داشتنی و خواستنی تر از روز قبل برام جلوه می کردن!...و چقدر پرم از آرزو....آرزوی قلبیم شادی تموم کسانیه که از صمیم قلب دوستشون دارم...کسانی که اگرچه بارها آزرده ام کردند اما همیشه چشم هامو بستم و یه لبخند به روشنیه آفتاب مقابل پنجره ی نگاهشون نشوندم!...تموم کسانی که وقتی آسمونم ابری و بارونیه...حتی وقتی طوفانی و خشمگینه کنارم می مونن و حتی این رعد و برق های ویران گر رو به دوری و ترکم ترجیح میدن!آخه همیشه بعد از بارون رنگین کمونه که تو اسمون نقش می بنده...اگرچه دیر...اگرچه زود!
آرزوی محالم داشتن یه خونه به بزرگیه دنیاست که تموم بچه های کوچیک و بی پناهی که توی سرتاسر این دنیای بی رحم و بی احساس دارن پنجه به پنجه ی زندگی برای زندگی موندن تلاش می کنن توی اون خونه دور خودم جمع کنم و بهشون زندگی کردن رو...شاد بودن رو نشون بدم!تا بفهمن شنیدن یه قصه قبل از خواب و بوسه ی گرم پدر و مادر چه آرامشی داره!تا ببینن آغوش گرم محبت چه طعمی داره!...تا دیگه از چیزی نترسن!
آرزو می کنم فرزندانمان ندانند که جنگ چیست!!جنگ تنها افسانه ای باشد در اساطیر کهن!نه آنکه چون امروز کودکان زاده ی جنگ باشند و بزرگ شده یا دست نشانده ی این جنگ!!
آرزوی محالم شفای تموم مریض هاست...اونایی که توی چشم ها شون غم عجیبی خونه کرده و تو دلاشون خدا خدا هر ثانیه زمزمه میشه!و باز از نو...
آرزوی محالم شنیدن صدای اوناییه که بارها مورد بی عدالتی قرار گرفتند و هیچ کس حتی صداشونو نشنید...نگاهشون نکرد...زیر خروارها خاکسترفراموشی به اجبار خاکشون کردن!زنده به گورشون کردن!چه کسی خواست ببینه؟!خواست بدونه؟!...همه چشم ها و گوش ها رو بستن و با شتاب رفتند مبادا ذره ای از گرد خاکستر به روی لباس هاشون بشینه!
آرزویم درخشش خورشید عدالته!خورشید آزادی...آن زمان که ایمان حقیقی و آزادی و برابری واقعی بدون هیچ تبعیضی اجرا بشه!!برای جلوه ی نور عدالت نه سایه ای باشه نه سایه بونی...و نه هر نوری که از هر روزنی تابید ادعای خورشید بودن کنه!
چشم هامو می بندم و تنها آرزویی که همیشه تو دلم داشتم زمزمه می کنم...خدایا آرزویم را تنها از تو می خواهم!پس جوابم مکن که تو مهربان ترین مهربانانی!و بخشنده ترین بخشندگان!
آرزو می کنم اگرچه بی نام و نشان متولد شده ام...اما بی نام و نشان از این دنیا نروم...!و نامم به نیکی بر صفحه ی روزگار باقی بماند!...
خلاصه می کنم...:خوشبختی!!...تمام آرزویم خوشبختی است و بس!برای تمام انسان ها ..
آرزوم ظهور همونیه که اگر بد باشم یا که خوب...هرچه که باشم تا ابد در انتظار آمدنش چشم به راه تمام جاده ها از تمام پنجره ها خواهم ماند...مسافر من خواهد آمد...دلم بدجور هوای آمدنش کرده!...
و اگر بیاید هیچ آرزویی محال نخواهد بود....
و حالا من از دوستانی که اسمشون رو می نویسم دعوت می کنم تا توی این مسابقه شرکت کنن:
مجید شررر و شاد!!(دوبل حساب کنین چون یاسی جون هم ازش دعوت کرده)!
صبا(مدیه خودممممم!!همون شیطونی که تو خوابگاه ذله مون کرده!!ناگفته نماند حالشو می گیرم:دی)عسیسمه!!!
زندگی دوباره(زهرا)
اطلس جون
مهشید مهربونم!
نازی جون(دوباره!)
یاسر عزیز(من تقصیر ندارم دوستان مشترکا!!)
حمیده عزیز
خورجین عزیز
مهدی و رهای عزیز
بهاری ترین برادر دنیا محمد(خزان آرزوها)
سجاد
محمد(دنیای بازی های کامپیوتری)
محمد رضا(ممزی)
احسان ولی زاده
پ ن:راستی منم آرزوی دیدن تموم دوستان وبلاگ نویسم رو همون طور که یاسی عزیز گفت دارم منتهی فکر کنم اگه این دوستان واقعا می خواستن و اراده می کردن آرزوی محالی نبود!!
"نیلوفر قصه ها"