تبليغاتX
نیلوفر
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!

 

دلم پیچ می زند توی افکارم...دور می زند می چرخد ویراز می دهد بوق می زند جلو می رود عقب می ماند...کجای راهم؟چرا راه های مغزم بهم گره خورده اند؟چرا دست اندازهای ذهنم سرعت گیرهای عقلم دلم را جواب نکرده اند؟چرا مامورهای سر چهار راه زندگی توقیفم نکرده اند تا درست رانندگی کردن را به دلم بیاموزند؟...چرا یادم ندادند همان قدر که دیگران را دوست داری کمی هم خودت را دوست بدار!...تنها کمی خودت را دوست بدار!!

 

چرا نیلوفری یاد نگرفته بود اگر بی دریغ و بی شرط اطرافیانش را دوست بدارد جوابش نوش نیست که نیش است!!چرا نیلوفری نیاموخته بود زلال که باشی سنگ های کف رودخانه ی دلت را می بینند و برمی دارند و دوباره پرتاب می کنند رو به خودت تا روانی جویبار زلالت را آشوب کنند آشفته کنند و بشکنند تمام حرمتی که برای زلالی آب و رقص آفتاب در دل داری!

 

حسرت به دل روزهایی مانده ام که رفت...روزهایی که فکر می کردم به شادیست!اما تنها برای رنج من آفریده شده بودند!نه قدر گذشت هایم را دانستند...نه مهربانی هایم را به خاطر سپردند و نه آنچه را که تنها احساس است و بس باور کردند!در این زمانه چه کسی تنها برای احساست با تو می ماند؟چه کسی نیمی از گذشتی را که داشته ای...نیمی از محبتت را به تو پس خواهد داد؟چه کسی جز تو می تواند به تو بیندیشد...و تو خودت به دیگران اندیشیده ای!...

 

!گذشت کرده ام و بی گذشت تر شده اند!گویی گذشت و محبت وظیفه ی من است!گویی خداوند مرا آفریده تا تنها گذشت کنم و محبت و در برابرش آنان تنها بی گذشتی و بی حرمتی!!!شیشه ی وجودم مدام صیقل خورد و آن قدر نازک شد...و دلهاشان آن قدر سخت شد که سنگ شد!چطور زلال بی دریغ محبت را زیر سوال می برند؟چطور گذشت ها را فداکاری ها را وظیفه می دانند!

 

نمی دانم چگونه می شود برای بزرگ نشان دادن خود تبر برداشت و به ریشه ی دیگران زد...کلنگ برداشت و به دیوار خانه ای استوار زد...تا خرد شود..آن قدر خرد که تو در برابرش بزرگ جلوه کنی!چگونه کوچکی خود را با کوچک کردن دیگری بزرگ جلوه می دهند؟!...چطور نفس های حبس شده درون سینه ات را می شمارند و باز می گویند نفس نکش!دم برنیاور...!

 

خسته شدن مگر چگونه است؟...مگر خسته شدن چگونه است؟...جز آنکه دیگر ذهنت قفل می کند دستانت بی رمق در کنار پیکر وا رفته ات دراز می کشند و چشمانت آن قدر درد می کنند...آن قدر درد می کنند که دیگر حتی نمی توانند قطره ای اشک بریزند!...

 

برای خاطر هرآنچه که بود...هرآنچه که نیست!هرآنچه که رفت و هرآنچه که ماند...

 

دیگر نه می دانم چه شده نه می خواهم بدانم!می خواهم چشم هایم را ببندم و آرام باشم!!دیگر نه قطره خونی به فنا دهم و نه اشکی به شب تار...!مگر این روزها کسی قدر و قیمت این قطره ها را می داند؟..مگر این روزها کسی می فهمد که گذشت...محبت...و به فکر دیگری بودن یعنی چه؟...و اگر زلال باشی...دیگر نمی شناسنت!دیگر نمی خواهندت...دیگر طردت می کنند یا آن قدر تو را درگیر خودشان و خودخواهی شان کرده اند که تو را دیگر نمی بینند!

 

و چقدر خوشحالم از آنکه خداوند من را می داند...من را می فهمد و من او را دارم!و او همیشه راه را به من نشان می دهد...

""نیلوفر قصه ها...هنوز هم قصه ها""



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 توسط ..::نیلوفر::..

 

دارم از یه راه دور از خونه...از یه دل گرفته و یه غم عظیمی که تازگی ها وجودمو گرفته می نویسم...

دارم می نویسم تا شاید مثل همیشه آروم بشم...!!زخم هایم حقیقتا نمک سود شده اند!...اشک هایم حقیقتا سیل شده اند...!!خونم جاری تر از جویبارها میان قلب گرفته و تنگم نفوذ می کنند...اما هوایی نیست تا دوباره جریان یابند...رسوب می کنند...گچ می بندند..می خوام اگرچه قلبم سنگ نمی شود دورش حصار و لایه ای از سنگ رسوبین بیافرینم تا هرگز برای تازه واردی نتپد!تنها یاد خاطرات قدیمی را میان حصار رسوب گرفته اش تنها برای خودش...و خودش نگه دارد!!...

نمی خواهم این بار نه غصه هایم را قسمت کنم نه دردهایم را و نه هرگز خاطراتم را!!می خواهم درست مثل کودکی حسود باشم که هرچه دارد تنها برای خودش می خواهد اگرچه زجرکش تنهایی هایش شود...و زجرکش نداشتن یک همبازی!اسباب بازی هایم را...حقیقت هایم را...وجودم را با هیچ کس قسمت نخوهم کرد!....

می خواهم چشم باز کنم و چشم بدوزم به سوزن سرم...به سوزنی که بارها زدند و خون از آن جاری شد و ریخت پای تخت...!قطره قطره محلول...!...خون خودم!!برای اولین بار از جریان این قطره ها و بر زمین ریختنشان نمی هراسم...!نگاهش می کنم...دوست دارم لمسشان کنم...دست بکشم!!دست هایم قرمزند...!خیسند...!اما گرم نیستند!سردند...!تنم می لرزد...!

به اشک هایم می خندم...!نمی خواهم هیچ کس را ببینم!می خواهم خونم بپاشد روی دیوار...روی دفترم...روی زمین!...تنها فشارم پایین آمده !تنها برای اشک هایم می خواهند سرم بزنم!اما نمی شود...خونم رقیق شده...پرستار ناشیست!!آن قدر ناشی که بلد نیست یک سرم ساده بزند و پنج بار دستم را می درّد...و من دیگر درد سوزن ها و ریختن خون ها و سردی بدنم برایم بی ارزش تر از همیشه است...

هیچ کس نمی فهمد!!من بچه نیستم...!حرف هایم برای خاطر عاشق شدن کودکانه...یا دل سردن های بی بهانه...یا چیزی چونان که تنها حماقت است و بس نیست!درد من بسی بزرگ تر است...!درد من بسی عظیم تر است و قلبم را میان مشت های بزرگ و سفتش گرفته می فشارد مچاله می کند قطره قطره خونم...قلبم...به زمین می ریزد...روی دفترها می پاشد...لرزش دست هایم چند روزیست که پایان ندارد...نمی خواهم جواب هیچ کس را بدهم...می خواهم تنها باشم!میان تنهایی ام گم شوم...!!

نه دیوانه ام و نه افسرده!تنها می خواهم بگذرم و کنار بیایم...با سرنوشت!با آنچه که هنوز با تمام پستی اش به او معتقدم!که اگر این تقدیر پست برایم چیزی نوشته باشد...چه بخواهم چه نخواهم این بار همان خواهد شد...!پس در انتظار این تقدیر می مانم...!شاید روزی برگشتم...به پشت سرم نگاه کردم و دیدم که تنها آمده ام اما نباید می آمدم...و اگر هنوز به پاکی افسانه ها ایمان داشتم...زندگی را از نو رقم خواهم زد...و اگر دیر نباشد...که استادم همیشه گفت:به ناگاه چقدر زود دیر می شود....

مرا برای خاطر تمام لحظه های به خواب رفته ام...گویا خودخواهانه ام...و گویا دیگربینانه ام...برای خاطر تمام خوشی ها و بدی ها...!تمام گل ها و قاصدک و شاپرک ها...تمام سنگ ها و صدف ها...تمام موج های خیس ساحل و تخته سنگ ها...تمام درخت های سپیدار و کاج...تمام نیمه شب ها...تمام خواب ها...تمام گرمی ها...و گاه سردی ها!...تمام دیوانگی های سرگشته ام...تمام جنون های به یکباره ام ببخش....ببخش پرنیان قصه ها....!نردبان من تا به اوج قصه ها...تا به خواب خدا...!

و دیگر تمام بغض ها و حر ف های ناگفته ام را به غربت پست و رذل و موذیانه ی این فاصله ها می فروشم...!چون جز او کسی خریدارش نیست....!

دل تنگم را برای خاطر تمام لحظه های از دست رفته و خواب های کابوس شده بپذیر پرنیان قصه های کودکی...!این تمام داراییه من است!جز آن نه چیزی دارم و نه چیزی بیش و کم خواهم داشت........

"نیلوفر قصه های نامعلوم...."

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:59 توسط ..::نیلوفر::..