تبليغاتX
نیلوفر - تا به کی سکوت؟!!
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!

دستانم دوباره انگار اوج می گیرند تا واژه ها را به دست گیرند و بنشانند بر قلب نانوشته ها...

نیلوفر تنهای تمام برکه های آبی...خاطرات خفته ی بیدار شده!اشک های سر در گم که میان پلک زدن های مکرر گم شده ....عطش غریبه ای میان موج های پی در پی...چقدر گم شده ام در این برهوت...بگذار از این سکوت خفقان آور بمیرم!تاب دیدن ندارم!تاب ماندن ندارم!تا به کی سکوت؟!

چقدر اشک هایم با من غریبگی می کنند!دلم به یکباره می ریزد...انگار هزار بار از نو تمام خاطراتم را میان جام بلورین نگاهم می ریزم و می نوشم از نو...به مبارک باد و شاد باشه تمام سردرگمی ها!!...تمام گریزهای بازگشته...تمام خواب های از نو بیدار شده....

و باز آوای پیانو...میان این شب زدگیه گم گشته ی موهوم مرا به کام می کشد...!چقدر نفس هایم عمیق شده اند!...سردردم مثل گم گشتگی ام طعم گس سال های رفته را می دهد!...طعم تمام خاطرات خوش و شیرین که این روزها تلخی شان زننده تر از هر زهری به کامم می آید!گویی شوکران به دهانم می ریزند...

خدایا دوباره مثل بازی عمو زنجیرباف کودکی ها...بگردم و بگردم تا روزگار چه پیش آورد و گویم خوش آید!!...نه من آن کودک۶ساله ام نه تو آن خدای۶سالگی هایم!...

شاید هم تو همان خدایی!آری همان قدر معصوم...این منم که دیگر آن کودک۶ساله نیستم!دست هایم با دست های فرشتگانت غریبه شده!اما چرا هنوز عمو زنجیرباف دست از سرم برنمی دارد؟مگر نمی داند دیگر این چرخیدن های مکرر برایم شیرین نیست؟می خواهم بنشینم و نفس تازه کنم!...

هربار می خواهم فریاد برآورم...از این دیار غربت گرفته ی بی سر و سامان شکوه کنم گویی دست هایی لبانم را بهم می دوزند!!گویی بال هایم را می چینند!...اما چشم هایم باز است...می بینم!...اشک هایم امان نمی دهد...بگذار بگریم شاید از این اشک ها سیل شود و بشوید این سیه دلان را...

بس است!دیگر نمی خواهم ببینم!بگذار چشم هایم را ببندم درست مثل همه ی این مردم بنشینم..دست بگذارم روی دست شاید این دست ها به آسمان برسد....!!

زخم هایم همه نمک سود شده اند!آن قدر نمک به خوردشان رفته که دیگر به این سوختن ها خو گرفته اند!...سقف دلم نمک کشیده در این دیار برهوت صفت!با گرگ هایی که شب ها به ماه نمی نگرند...ماه را می بلعند!!طلوع را می نوشند!و هنوز سیاهند!سیاه تر از پیش!......

سرزمینم بوی سقف نم کشیده ی اتاق را می دهد...درست مثل همه ی خاطرات قدیمی بوی ماندگی میدهد!...بوی ماندگی همه ی چیزهای خوب!...بوی ماندگی همه ی خواب ها و خیال های رنگ رنگ...پرنده های شکسته بال....!و من خو کرده ام به این سقف نم کشیده ی ترک خورده...به این سرزمین...درست مثل دیوارها...درست مثل پنجره ها...پنجره هایی که آرزویشان شکستن شده!!!شاید هوای تازه میان این چهار دیواریه بن بست جریان یابد....

 ""نیلوفر قصه ها""



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 5:58 توسط ..::نیلوفر::..