بارون...!...داره می زنه به شیشه!..به شیشه ی دل من که این روزا اون قدر صیقل خورده که با یه صدا پقی می ترکه...!ماهیه کوچیک سرخ توی قلبم دلمو دریا می دونه...ولی دریا شده دریاچه...شده تنگ یه ماهی...آخه بدجوری گرفته!...
دست هایم به ظرافت ظریف ترین مخلوق عالم یکدیگر را در آغوش می کشند!یکدیگر را نوازش می کنند..تا تسلی بخش دلم باشند!
جهنم و بهشت را در کنار یکدیگر می یابم!!
!جهنم مگر چیست؟...جز آن لحظه که حجم بی نهایت دلتنگی به روی شانه هایت به روی سینه ات سنگینی می کند و گویی یک نفر قلبت را میان مشتش گرفته مچاله می کند...و قطره قطره دلت آب می شود به روی خاک خفته و یخ زده ی افکارت.....میان این همه گم گشتگی...صدایی درست مثل صدای بال فرشتگان...درست مثل آوای باز شدن درب های بهشت تو را احاطه می کند...اشک هایت به زلالی جویبارهای بهشت...و بغضت می شکند و آن قدر نزدیکی که گویی در آغوش خدا تاب می خوری.....!!و چقدر دوست داری که همانجا بمانی تا ابد...!
چطور معصومیت چشم هایم بالغ شد و بلوغ چه درد عظیمی بود برای دیدن!..دردهایی که موج می زنند و توی قلب ها رویشان ملافه می کشند تا یا بگویند مرده!!یا به خواب بسپارندشان....!
و فکر می کنم آنجا که از خیال تازه از هیچ خیال تازه از راه رسیده ای...از هیچ نو مسلکی...از هیچ نقابی نهراسم!آنجا که ترس معنا ندارد!تنها آرامش است...می توانم برای چند ثانیه آسوده و بی خیال از روزهای رفته...و هراس از روزهای مانده و آنچه خواهد آمد چشم هایم را ببندم!لبخند به لب...!!!...من نیمه شب ها نمی خوابم!صبح را تا ببینم آسوده خواهم شد!!
دست هایم برای خوشبختی تو را کم آورده اند..
چشم هایم رد پای حضورت بر گونه هایم!!و لبانم زمزمه ی مستی دیدارت...و خوشبختی مگر چیست؟به جز از لمس حضورت!و جز از فریاد بیداری به شکرانه ی آن دو چشم بیدار چه خواهد بود؟
دو چشمی که به خواب خوشبختی دل و دین ز کف نداده است و بیدار است!بیدار خواهد ماند تا آن زمان که به چشم بیداری خوشبختی را گسترده ز شرق تا به غرب!برابر و یکدست بی هیچ نقاب و صورتکی!بی هیچ به خواب رفته ی جاهلی!یا فریفته ی متظاهری نظاره کند!
پ ن:دلم براتون تنگ میشه!!قول میدم هفته ای دوبار کامنت هامو هرطور شده جواب بدم!...گرفتار غربت شدیم دیگه!!از همین الان دلتنگی و غزیبی به جونم افتاده!
"نیلوفر قصه ها"