تبليغاتX
نیلوفر - نیلوفر تمام قصه های نامعلوم........
بگذار زمان بگذرد...شاید روزی او که خود را به خواب زده بیدار شد...ومن برای خدایم می نویسم!
 

دارم از یه راه دور از خونه...از یه دل گرفته و یه غم عظیمی که تازگی ها وجودمو گرفته می نویسم...

دارم می نویسم تا شاید مثل همیشه آروم بشم...!!زخم هایم حقیقتا نمک سود شده اند!...اشک هایم حقیقتا سیل شده اند...!!خونم جاری تر از جویبارها میان قلب گرفته و تنگم نفوذ می کنند...اما هوایی نیست تا دوباره جریان یابند...رسوب می کنند...گچ می بندند..می خوام اگرچه قلبم سنگ نمی شود دورش حصار و لایه ای از سنگ رسوبین بیافرینم تا هرگز برای تازه واردی نتپد!تنها یاد خاطرات قدیمی را میان حصار رسوب گرفته اش تنها برای خودش...و خودش نگه دارد!!...

نمی خواهم این بار نه غصه هایم را قسمت کنم نه دردهایم را و نه هرگز خاطراتم را!!می خواهم درست مثل کودکی حسود باشم که هرچه دارد تنها برای خودش می خواهد اگرچه زجرکش تنهایی هایش شود...و زجرکش نداشتن یک همبازی!اسباب بازی هایم را...حقیقت هایم را...وجودم را با هیچ کس قسمت نخوهم کرد!....

می خواهم چشم باز کنم و چشم بدوزم به سوزن سرم...به سوزنی که بارها زدند و خون از آن جاری شد و ریخت پای تخت...!قطره قطره محلول...!...خون خودم!!برای اولین بار از جریان این قطره ها و بر زمین ریختنشان نمی هراسم...!نگاهش می کنم...دوست دارم لمسشان کنم...دست بکشم!!دست هایم قرمزند...!خیسند...!اما گرم نیستند!سردند...!تنم می لرزد...!

به اشک هایم می خندم...!نمی خواهم هیچ کس را ببینم!می خواهم خونم بپاشد روی دیوار...روی دفترم...روی زمین!...تنها فشارم پایین آمده !تنها برای اشک هایم می خواهند سرم بزنم!اما نمی شود...خونم رقیق شده...پرستار ناشیست!!آن قدر ناشی که بلد نیست یک سرم ساده بزند و پنج بار دستم را می درّد...و من دیگر درد سوزن ها و ریختن خون ها و سردی بدنم برایم بی ارزش تر از همیشه است...

هیچ کس نمی فهمد!!من بچه نیستم...!حرف هایم برای خاطر عاشق شدن کودکانه...یا دل سردن های بی بهانه...یا چیزی چونان که تنها حماقت است و بس نیست!درد من بسی بزرگ تر است...!درد من بسی عظیم تر است و قلبم را میان مشت های بزرگ و سفتش گرفته می فشارد مچاله می کند قطره قطره خونم...قلبم...به زمین می ریزد...روی دفترها می پاشد...لرزش دست هایم چند روزیست که پایان ندارد...نمی خواهم جواب هیچ کس را بدهم...می خواهم تنها باشم!میان تنهایی ام گم شوم...!!

نه دیوانه ام و نه افسرده!تنها می خواهم بگذرم و کنار بیایم...با سرنوشت!با آنچه که هنوز با تمام پستی اش به او معتقدم!که اگر این تقدیر پست برایم چیزی نوشته باشد...چه بخواهم چه نخواهم این بار همان خواهد شد...!پس در انتظار این تقدیر می مانم...!شاید روزی برگشتم...به پشت سرم نگاه کردم و دیدم که تنها آمده ام اما نباید می آمدم...و اگر هنوز به پاکی افسانه ها ایمان داشتم...زندگی را از نو رقم خواهم زد...و اگر دیر نباشد...که استادم همیشه گفت:به ناگاه چقدر زود دیر می شود....

مرا برای خاطر تمام لحظه های به خواب رفته ام...گویا خودخواهانه ام...و گویا دیگربینانه ام...برای خاطر تمام خوشی ها و بدی ها...!تمام گل ها و قاصدک و شاپرک ها...تمام سنگ ها و صدف ها...تمام موج های خیس ساحل و تخته سنگ ها...تمام درخت های سپیدار و کاج...تمام نیمه شب ها...تمام خواب ها...تمام گرمی ها...و گاه سردی ها!...تمام دیوانگی های سرگشته ام...تمام جنون های به یکباره ام ببخش....ببخش پرنیان قصه ها....!نردبان من تا به اوج قصه ها...تا به خواب خدا...!

و دیگر تمام بغض ها و حر ف های ناگفته ام را به غربت پست و رذل و موذیانه ی این فاصله ها می فروشم...!چون جز او کسی خریدارش نیست....!

دل تنگم را برای خاطر تمام لحظه های از دست رفته و خواب های کابوس شده بپذیر پرنیان قصه های کودکی...!این تمام داراییه من است!جز آن نه چیزی دارم و نه چیزی بیش و کم خواهم داشت........

"نیلوفر قصه های نامعلوم...."

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:59 توسط ..::نیلوفر::..